ای ستاره ها

ای ستاره ها که برفراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید


آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم


با دلی که بوئی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد


جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بروی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او


ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک


من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم


ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید


رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها  ای ستاره ها  ای ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

گومی خوین

عه زیزم بوچی توراوی له خورا؟

چ قه وماوه؟دلی تو بوچی گورا؟

ئه تو وا زو له بیرت کردم ئه مما

فه راموشت نه که م شه رته له گورا

له من راخو خه تا یه ک رووی نه داوه

ئه دی بی میلی بو رووی دا له تورا؟

ئه سیری که زیه ته کوتری دلی من

ده بی حالی چ بی کوتر له تورا؟

سه ر و مال و کمال و بیر و هوشم

له نه ردی عیشقی تودا پاکی دورا

له چاوم دی به خور فرمیسکی خوینین

که چی ئه م گومه خوینه هه لنه چورا

من و لاشه ی په پووله ماینه وه و به س

شه وی دووری شه میش تواوه له کورا

                                               

                                            

دلم پیداوی

کاتی ئه ت بینم یا خو دیمه لات

دلم لی ئه دا  به  وینه ی سه عات

دلم په داوی بوچی ناته وی

ئه وا روحیشم ئه که مه خه لات

ته نها گیانه تو سایه و مایه می

چیم هه یه و نیه ئه یکه مه فیدات

رووی جوانت ئه گه ر بیت و له من که ی

رزگارم ئه که ی له کوسپی نه هات

ئه م شه و ده رکه وتی له ناو گولشه نا

باخه وان وتی:ئه وخی روژ هه لات

روژی ئاسمان به روژ دیاره

تو شوعله داری گشت سه عات و کات

ترس

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله ی بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من


بر ما چه گذشت؟کس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه ی سوزان


بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

من او شدم...او خروش دریاها

من بوته ی وحشی نیازی گرم

او زمزمه ی نسیم صحراها


من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روییدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم


باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه ی تک درخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندمو شعله های آغوشی


می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم این چنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد

عاشقتم

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم که برآرم فریاد

در پیش نگاه تو زبانم بسته است

عاشقانه


ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندم زار ها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردید ها


با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست


ای دل تنگ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سینه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها


در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرار ها

گمشدن در پهنه ی بازار ها


آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت


پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگ هایم را سیلاب تو


در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدم هایت قدم هایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم


آه ای روشنان طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر


عشق دیگر نیست این این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شایدم یک دم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود و عود؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود؟


این فضای خالی و پرواز ها؟

این شب خاموش و این آواز ها؟

ای نگاهت لالایی سحر بار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفس هایت نسیم نیم خواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته از لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی



پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو نا گفته ها را

با زبان نگاه گفته بودند

 

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی٬می رهیدی

 

یادم آمد که روزی در این راه

نا شکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی٬می کشیدی

آخرین بار٬آخرین بار

 

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سربسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگ های خزان را

 

باز خواندی٬باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

 

گرچه در پرنیان غمی شوم

سال ها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟

کیستی تو؟

درد

چقدر پر گلایه ام!

گلایه از تمام هستی های زندگی ام!

از نیستی ها...

از خودم...

از...

اندوه سنگینی بر زندگی ام باریده است امشب

اندوهی سیاه

سیاه تر از تاریکی های شب

در دل این تاریکی ها روزنه ای سپید جستجو می کنم

حجم سیاه اندوه

تمامی فضای دیدگانم را پر کرده

جز سیاهی چیزی نیست

من به انتظار دستان سپیدی نشسته ام

که همچون فواره ی نور  در میان تاریکی ها طلوع خواهد کرد

و

روح سرکش مرا با خود خواهد برد

به سرزمین روشنایی

به جایی که شب هایش روشن است

ستاره بیدار است

بغض این اندوه سیاه چنان روحم را می فشارد

که گویی تکه اسفنجی خیس

در مشت وحشی یک انسان چلانده شود

قطره...قطره...

زندگی ام را خواهد ریخت

 

 

                                                خودم

از راهی دور

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی٬مگر آن دم

که ز خود رفته٬در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آن کس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی٬نه پیامی٬نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

ز آنکه دیگر تو نه آنی٬تو نه آنی

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت

"سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید٬

می رود٬می رود٬نگهدارش"

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشم های تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دست های داغ تو

گیسویم در تنفس تور ها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

"هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود٬چشم من به دنبالش

برود٬عشق من نگهدارش"

آه٬اکنون تو رفته ای و غروب

 

سایه می گسترد به سینه ی راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری٬آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه٬بگذر گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

 

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم٬ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو٬بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طولانی

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو٬ می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن کوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو ٬می خواهم

چون غباری از خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

هزار و یک شب

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم

ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم

اگر چه روبه رویی مثل آینه با من

ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن

 

نه یک دل نه هزار دل

همه دل های عالم

همه دل هارو می خوام

که عاشق تو باشم

 

تویی عاشق تر از عشق

تویی شعر مجسم

تو باغ قسه از تو

سحر گل کرده شبنم

تو چشمام خواب مخمل

شراب ناب شیراز

هزار میخونه آواز

هزار و یک شب راز

 

می خوام تو رو ببینم

نه یک بار نه صد بار

به تعداد نفس هام

برای دیدن تو

نه یک چشم نه صد چشم

همه چشم ها رو می خوام

 

تو رو باید مثل گل

نوازش کرد و بویید

با هرچی چشم تو دنیاست

فقط باید تو رو دید

 

تو رو باید مثل ماه

رو قله ها نگاه کرد

با هرچی لب تو دنیاست

تو رو باید صدا کرد

 

                                اردلان سرفراز

همه ی وجودم...

تـو دور از مــن،تـو دور از مــن و مــن هر بـار دورتر از تـو

تــــــــو آن جایــے بـدون مــن و مــن ایـنـجا بــدون تـو

تــمام غـــــــــــصـه هایم بــاز دنبــال تــو مــے گـردنــد

ولـــــــــــے من مانده ام با غم و یـک دنــیـا بــدون تــو

تمام ترس من ایـن اســــــــــــــت اے رویاے شبــهایم

شبی در خواب باشم مــن و یــــــــک رویــا بـدون تــو

تــــــــــو آن آبــے تریـن حســے جدا از شور قرمـزها

و مــــــــــن بــاور نخـواهمـ کـرد دریـــــا را بــدون تــو

به عــــــــــمق شعر مــن برگرد تا جارے شود اشــکم

که من مـــــے ترسـم از ایـن بغـض و فرداها بـدون تـو

بـیا تا نشــکند ایــن بیــت بـــــــــے عــطر حــضور تــو

نمـــــــــــے چینـم به الله ایــن الفبـــــــــــــــا را بــدون تــو

اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه...هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هرچه گفتم دروغ بود٬ دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گویا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

 

آه من هم زنم٬ زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

نا آشنا

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرودار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لب های من

تشنه ای سیراب شد٬ سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد٬در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلبی پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن٬ که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من ٬ من تو را بیگانه ام

 

آه از این دل٬ آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا٬کس به آوازش نخواند.

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است٬حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که با امید وفای شوهر

به هدر رفته٬هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای٬این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و درخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگیست

ملوانکه ی شین

نیوه روی گه رمی روژیکی به هار

له ژیر هه تاوی ریگای زریبار

 

مندالی مل کز٬چوخه و رانک شر

ریگا ده پیوی٬په شیو و دل پر

 

بی وچان ئه روا و٬هه نگاو هه ل ده گری

به گوی چوخه که ی٬ ئاره قی ئه سری

 

نه ختی نانه ره ق٬ له توی جامانه

بونه ته توشوی٬ ئه و به سته زمانه

 

بو تیکوشانی روژی ماسی راو

نه ختی شریت و توری پورتوکاو

 

له گه ل قولاپی کون و ژه نگ هیناو

هیناویه  ئه مروش بیانخاته ئاو

 

ئه روات و جار جار له چولی ری دا

ئه زرینگیته وه ده نگی له گوی ی دا:

 

هیوا خیراکه٬ خوا نه ت هینی تو

حه و  روژه ئه روی ٬ ده س خالی دیتو

 

ئه مجار بی ماسی٬ نه یته وه بو شار

ئه ر بوت نه گیرا٬ خوت خه زریبار

 

ئه روات و له نیو درک و دالی ری

کلاش کونی تاو تاو ٬ ئه کنری له پی

 

بی وچان ئه روا و هه نگاو هه ل ده گری

به گوی چوخه که ی ٬ ئاره قی ده سری

 

جاری بولاری ٬ ورد ئه بیته وه

ملوانکه یه کی شین ئه دوزیته وه

 

به چاکی چوخه ی ٬ خاکی لا ئه با

ئه روات و جار جار سه رنجی ئه دا

 

بی وچان ئه روا و هه نگاو هه ل ده گری

به گوی چوخه که ی ئاره قی ده سری

 

کاتی ئه گاته ئاوی زریبار

دیته گوی ده نگی٬ شه پول و لیوار

 

دوو فرمیسکی داخ ٬ دینه گوی چاوی

سووکی ئه شورین٬ گونای سوتا وی

 

ئه لی: زریبار٬ چه ن پاریمه وه

له م لیوارانه ت بسوریمه وه

 

حه و روژه ئه م توره م هیناو و بردم

ماسی ت پی نه دام مه یوست کردم

 

باوه ژنیشم کوتویه ئه مجار

ئه ر ماسی ت نه گرت خوت خه زریبار

 

به لکو نه ختی زوو بگه ریمه وه

ملوانکه ی شینم دوزیوه ته وه

 

ده یبه مه وه بو٬ خوشکم ئیواره

ئاخر نیو هاومال ٬ سه ری له خواره

 

زریبار من و خوشکم ٬ هه ژارین

دایکمان نه ماوه٬ باوه ژن دارین

 

خوشکم هه ر خریک فه رمانه بو ئه و

وچانی نیه به یان تاکو شه و

 

هه ر چی ده یبینم ٬ چاوی پر ئاوه

له به ر سه ر ماوه ٬ ده ستی ته زاوه

 

شه وان که ماندوو ٬ دینه وه بو مال

کارمان گریانه و  بیستن قسه ی تال

 

به یان ناهیلی خور سه ر ده ربینی

هه ر یه کمان به ره و ٬ شوینی ئه نیری

 

خوشکی هه ژارم ٬ ده س ئه کا به کار

منیش بو ماسی ٬ دیم بو زریبار

 

خیراکه تو خوا با برومه وه

با ئه م ملوانکه ی زو بو  به مه وه

 

گیرفانم کونه٬ نه ک وا داکه وی

با له ده ستم بی هه تا کو شه وی

 

ئه مروش به وینه ی روژانی پیشو

دیت و شریتی٬ ئه خا هاتوچو

 

هه تا روژ ئه گا٬ داوین خورئاوا

سیبه ری کیوان دینه سه ر ئاوا

 

هیوا هه ر  په نجه ی لی هه لپیکاوه

چاوه ری تور و ده ریا  وه ستاوه

 

تاریکی شه و هات ره نگ ئاوی گوری

هیشتا ماسیه ک نه که وتووه  توری

 

وته ی باوه ژن٬ له و نیوه شه وه

هه روه ها له گوی ی٬ ده نگ ئه داته وه

 

هیوا خیراکه خوا نه ت هینی تو

حه و روژه ئه روی ده س خالی دیتو

 

ئه مجار بی ماسی نه یته وه بو شار

ئه ر بوت نه گیرا خوت خه زریبار

 

زریبار تاریک ٬ شه و سه رد و دلته نگ

هیوا کش و مات وه ستاوه بیده نگ

 

وته ی باوه ژن له و نیوه شه وه

هه روه ها له گوی ی٬ ده نگ ئه داته وه

 

به یان زریبار ته رمی گرتبو

بارانی دوینی شه و لیلی کردبو

 

په لی هه وری ره ش به ئاسمانه وه

له سه ر ئاوی لیل ئه سورانه وه

 

کاتی چه خماخه ٬ لی ئه دا تاو تاو

لاشه ی مندالی ٬ که وتبوو ه سه ر ئاو

 

ملوانکه یه کی شین٬ له نیو ده سیایه

بو کیو ئه روانی٬ ئه لی وریایه

 

نیو ئه و شه پوله ی ٬ ده ور و به ریایه

دوو به چکه ماسی ٬ که وتبونه کایه

 

کاتی که نم نم باران هاته خوار

ئه رژا سه ر سینگی سه ردی زریبار

 

سوکی که وته ری ٬ شه پولی خه مبار

تا لاشه ی هیوای ٬ هینا بو لیوار

 

ملوانکه یش هه روا له چنگیا بو

هیشتاکو له ده س٬ به ری نه دابو

 

زریبار ئه یکوت:زوری کوشابو

به سته زمان ٬ ماسی بو نه گیرا بو

 

 

 

 

 

 

 

هه لاله

ده ول و زورنایه چه پله ریزانه

به زمی شادی وچوپی کیشانه

 

به رگی ره نگاوره نگ کیژی سه ربانان

ده کیشی نیگای٬ لاوی کولانان

 

ئاهه نگی زورنا و به زمی هه لپه رکی

ده نگ ئه داته وه هه تا ئه وپه ر دی

 

له نیو کیژانا ته نیا هه لاله

دلی خه مینه و له سوچی ماله

 

ئاخر دیاری یاری بیوه فای

ده سته ی چنوره٬ماوه توه لای

 

یادگاریکه٬ یاری پی ی داوه

ئیستا بی رنگه و بونی نه ماوه

 

هه لاله ده روا بو خه یالی دوور

ئه روانی جار جار بو چه پکه ی چنوور

 

ده نگی زه ماون ئه توم دیته گوی

کوانی په یمانت٬کوانی وا له کوی؟

 

قه ولی ئه م روژی سه ما و شادیه٬

به منت دابو٬ له بیرت نیه؟

 

دلم گولی بو٬بوچیت هه لوه راند؟

بوچی ئاوینه ی ئه وینت شکاند؟

 

کوانی مه یله که ی جاری جارانت

کوانی هاتوچو و ئیشاره کانت

 

کوانی راوه ستان٬سه ر ریگای کانی

کوانی سیوی سوور٬کوانی گورانی؟

 

گیانی شیرینم دلت شکاندم

دلت شکاندم٬دلت شکاندم

 

جار جاری فرمیسک له چاوی سوورا

ئه بارینه سه ر چه پکه ی چنوورا

 

ئاهه نگی زورنا و به زمی هه لپه رکی

ده نگ ئه داته وه هه تا ئه و په ر دی

 

هه لاله هه روا بیر ئه کاته وه

دفته ری ژینی په ر ئه داته وه:

 

سویندم به سوزی دلی ئه سیرم

تا ساتی ماوم هه ر وای له بیرم

 

ئه و ساته لاشه م سه رد ئه بیته وه

چرای ژیانم ئه کوژیته وه

 

ئاخرین قسه م٬هه ر ناوی تووه

هه ر چاوه کانم ٬پر ئاوی تووه

 

دلم گولی بو بوچیت هه لوه راند؟

بوچی ئاوینه ی ئه وینت شکاند

 

تو ده وله مند و من کیژی نه دار

به غه یری وه فا٬چی هه یه هه ژار

 

خونچه ی دلی خوم هینا و دام به تو

به لام وته ی تو هه مویان درو....

 

جار جاری فرمیسک له چاوی سوورا

ئه باریته سه ر چه پکه ی چنوورا

 

دایکی له داخی کچ٬بی خه به ره

بانگی له ده کا٬له و به ر په نجه ره

 

هه لاله وه ره٬ هه لاله وه ره

کیژه جوانه که م تاوی هه لپه ره

 

دایکی نه ی بینی فرمیسکی چاوی

زولفی شیواوی٬دلی شکاوی

 

ئاهه نگی زورنا و به زمی هه لپه رکی

ده نگ ئه داته وه هه تا ئه و په ر دی

 

 

 

بی کسی

دوش در خواب لب نوش ترا بوسیدم

خواب ما به بود از عالم بیداری ما

بیکسی بین که نکرده است بشب های فراق

هیچکس غیرغم روی تو غمخواری ما

التماس

پروردگارا!

از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگزار...

به اندازه ی یک نگاه...

به اندازه ی یک لبخند...

تا به یاد داشته باشیم روزی عاشق هم بودیم.

 

وسعت نبود تو...

به اندازه ی تمام دنیای من است

تا آنجا که چشم کار می کند..................

جای تو خالیست

دلتنگی

 

برای خوشبختی

چیز زیادی نمی خوام

همین که

تو باشی و هرم لبانت...

 

 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

برپیکر خویش پیرهن سبز نمودم

درآینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند سر ازگیسویم آهسته گشودم

 

 

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

 

 

گفتم بخود آن گاه صد افسوس که اونیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

 

 

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان بچه کار آیدم امشب

کوپنجه ی او تا که در آن خانه گزیند

 

 

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد

دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را

ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس

او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

 

 

من خیره به آینه و او گوش به من داشت

گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

                                      فروغ فرخزاد